Friday, January 1, 2010

کی میتونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه

یار دبستانی من

با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما

بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو

رو تن این تخته سیاه

ترکهٔ بیداد و ستم

مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما

هرزه تمومه علفاش


خوب، اگه خوب
بد، اگه بد
مُرده دلای آدماش


دست من و تو باید این پرده‌ها رو پاره کنه


کی میتونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه


...یار دبستانی من

Saturday, October 31, 2009

«Elle» est le meilleur “CHANTEUR” que j’ai jamais vu!

Dear Mona,

My condolences and congratulations
I don’t know why and how I became dumb for such a long time!!!! Anyhow, if I don’t say “Hello” and “Goodbye”, “How are YOU?” and “What’s up?”, while we are sitting beside one another, it’s because my hear t is talking.


What does she say?!!!! Beats me! I just receive a bumping sound AND a GOOOOOOOOOOOOOOOOOOOD feeling of being along. I’ve learned and am learning a lot from you.

Thank you for BEING a marvelous Tolaniroot

With The Best Regards

Laleh

Friday, October 16, 2009

عاشقی کن

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود


سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او


گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای


جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای


نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی


خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن


مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم


گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم


سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی


عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم


کردمت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد


سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت


روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی


مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی


حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود


مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

یک با یک برابر نیست

معلم پای تخته داد ميزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسيها
لواشک بين خود تقسيم می کردند
وآن يکی در گوشه‌ای ديگر «جوانان» را ورق می زد.
برای اينکه بيخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پايان
تساوي‌های جبری را نشان می‌داد
با خطی خوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاريک
غمگين بود
تساوی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است
از ميان جمع شاگردان يکی‌برخاست ؛ هميشه يک نفر بايد بپاخيزد...
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه‌ها ناگه به يک سو خيره گشت و معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد: اگر يک فرد انسان، واحد يک بود
آيا يک با يک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می‌داشت بالا بود
وآن سيه چرده که می ناليد پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
اين تساوی زير و رو می شد
حال می‌پرسم يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گرديد؟
يا چه‌کس ديوار چين‌ها را بنا می‌کرد؟
يک اگر با يک برابر بود
پس که پشتش زير بار فقر خم می‌گشت؟
يا که زير ضربه شلاق له می‌گشت؟
يک اگر با يک برابر بود
پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟
معلم ناله‌آسا گفت:
بچه‌ها در جزوه‌های خويش بنويسيد:
يک با يک برابر نيست.......

Wednesday, September 16, 2009

هنرپیشه ماه از استاد شهریار_ یادش گرامی باد

سرکشد ماه به سیمین اندام /چون پریوش صنمی کز لب بام
برجهد تا به خود آیی ناگاه /ماه چون جادوی بابل از چاه
توری هاله به چهر دلبند/ موج نیلیش به سیمینه پرند
آستان شب از او نورانی /داستان شب از او طولانی
به تماشا همه را وادارد /یکجهان محو تماشا دارد
نهد آهسته و محجوبانه /پای در صحن تماشاخانه
چند گامی که خرامد نزدیک /سرکند زهره نوای موزیک

Saturday, September 12, 2009

دوبا ره مهر

سلام دوستای نازنین..بر و بچه های ورودی 85 دانشگاه الزهرا...
حالتون چطوره؟ترم جدید هم داره شروع میشه و میریم که یه آغاز دوباره رو در کنار هم تجربه کنیم.تا چشم به هم بزنیم این ترم هم تموم میشه و فقط خاطره هاش می مونه.کاش این ترم همه با هم تلاش کنیم حالا که سال آخر کنار هم بودنه قدر بدونیم و از تک تک لحظاتش استفاده کنیم و بهترین لحظات رو خلق کنیم...
من که هرچی توی این مدت گلومو پاره کردم و گفتم بابا جون شما دانشجویید نه دانش آموز انگا رروی بعضیها اثر نکرد چون باز هم اول مهر پا شدن رفتن دانشگاه..خواهشن بیاین جوونمردی کنین و این ترم با هم متحد و یکرنگ باشین و 4 مهر که میشه شنبه همو ببینیم.امیدوارم این ترم به خودمون و بقیه ثابت کنیم خیلی چیزها رو...
دوستدار همه ی شما
حدیث

Monday, September 7, 2009

شعری از استاد شهریار

پروانه به حال تو دل شمع بسوزد تنها نه دل شمع دل جمع بسوزد

امشب گله ات خارج از اندازه شد ای دخت وز آتش تو داغ دلم تازه شد ای دخت
چونین جگر داغ زده لاله ندارد مخروش که پروانه چنین ناله ندارد
از ناله تو اشک من آمیخته با خون ای سینه مجروح الا ای نی محزون
دل می شکنی باز به آواز شکسته ای وای چه سوزی است در این ساز شکسته
پرورده به دامان غمت دایه حسرت این نوگل پژمان من ای مایه حسرت
پروانه زآهت جگر سنگ گدازد با سوز تو آخر دل بیچاره چه سازد
امشب چه شد آخر که نگیری دمی آرام ای اختر برتافته ای دختر ناکام
از نوحه دل انجمنی غمزده کردی بنگر چه به آن مادر ماتمزده کردی
یک نوگل پژمرده بسوزد چمنی را کافسرده دل افسرده کند انجمنی را
بعد از تو به گلزار طرب باد، وزان شد وز باد وزان گلشن آمال خزان شد
پروانه دگر بعد تو با شمع ستیزد در ماتم تو شمع طرب اشک بریزد
بعد از تو رود خرمن عاشق همه بر باد بعد از تو دگر عشق و جوانی رود از یاد
بعد از تو دگر بغض بگیرد گلوی نای بیرون نجهد از گلوی نای بجز وای
بعد از تو می اندر قدح ما همه خون شد پیمانه چو نوبت به تو افتاد نگون شد
از قهر نهالان گل آشوب بپاشد یکباره چمن مجلس ترحیم و عزا شد
طوفان بلا از همه سو باد برانگیخت ابر آمد و سیلاب غم از دیده فرو ریخت
شمع و مه و خورشید شد از آه تو خاموش چون زلف سیاه تو شد آفاق سیه پوش
خوبان مصیبت زده گیسو همه کندند گیسو همه کندند و به خاک تو فکندند
این چرخ پر از کینه دل صاف ندارد وارون تر از این باد که انصاف ندارد
صیاد صفت خم شده دائم به کمین است این پیر کماندار ندانم به چه دین است
با آهوی مشکین من ای چرخ امانی ای سخت کمان دست نگهدار زمانی
این سینه سرور دل عشاق حزین است آن سینه که مستوجب تیر است نه این است
این قلب شکسته است و در او غیر خدا نیست یک لحظه خدا از دل بشکسته جدا نیست
این شمع به کاشانه ما هم زده آتش دانم چه کشیدی تو از این شعله سرکش
من نیز در این سینه دل غمزده دارم من نیز در این شهر یکی گمشده دارم
او رفت که آتش زند آه تو به جانم او رفت که من معنی گفتار تو دانم
دوستان عزیز این ابیات از قسمت دوم شعری از استاد شهریار به نام «روح پروانه» انتخاب شده؛ برای مطالعه متن کامل ابیات می توانید به دیوان ایشان مراجه کنید.